
قسم خورده
تا همین چند سال پیش هم از کارهای عجیب و غریبی که در کودکی انجام میدادم و مادرم برایم تعریف میکرد لذت میبردم و او میگفت که همیشه مثل سامورایی ها چهارزانو روبرویش مینشستم و دقیق و کنجکاو گوش میدادم.از بچگی همینطوری بودی.عجیب و خارق العاده!این واقعیت از آن زمان در ذهن من نقش بست و حالا فکر میکنم که مادرم بد هم نگفته است.در واقع این تفاوت حس قشنگی را به من میدهد و از این تفاوت است که ارضا میشوم.چون هیچ چیز دیگری در زندگی ام وجود ندارد که ارضایم کند.حتی خم و راست شدنهای مریضهایم و دکتر دکتر گفتنشان.در واقع هر وقت آنها به من احترام میگذارند و دکتر صدایم میکنندانگار تحقیرم میکنند چون خودم میدانم چه انسان رذل و پسن فطرتی هستم و این رذل بودن است که ارضایم میکند.اینکه دیگران باتحقیر پشت سرم بگویند:روانی_عصبی!یا بگویند:کدام دانشگاه به این دکتری داده و یا با تعجب به همدیگر نگاه کنند و یواشکی بگویند:عقلش پاره سنگ برمیداره نه؟اینکه بعضی وقتها خودت را به خلی بزنی تا دیگران فکر کنند که آدم خاصی هستی!همیشه همه چیز بین این سه مورد اتفاق می افتد.هیچ وقت چیز بیشتری نبوده!اما حالا چند ماهی است که وضعیت یک کمی تغییر کرده.در و دیوار بیمارستان برایم جهنم شده اند و انگار از هر پنجره باز یک هیولا به سمتم حمله میکند و بقیه هیولاها هم از پشت پنجره های بسته نگاهم میکنند.با خشم نگاهم میکنند و ثانیه ها را میشمارند تا کسی برود و از فرط خستگی لای پنجره را باز کند.جهنم دنیا و آخرت من همین جاست:بیمارستان!که به زندگی و زنده بودن در آن محکومم.محیط کارم/یا اصلا محیط زندگی ام هیچ جذابیتی برایم ندارد.هیچ چیز خاصی نیست تا من را به سمت و سوی زندگی که محکوم به بودن در آن هستم هل بدهد.برای همین تازگی دلم را به پرستار بخش خوش کرده ام.انگار که او هم بدش نمی آید امابه روی خودش نمی آورد.یعنی هنوز خیلی بدبخت نشده تا با یک لبخند یا یک اشاره یا یک آوانس کوچک خودش را وا بدهد.به هر حال من رییس بخش او هستم.خیلی زیبا نیست اما به طرز تحریک آمیزی آرایش میکند.همیشه_همیشه_سایه سبز براق به پشت چشمش میزند که با مقنعه سبز روی سرش ست میشود.البته سبز مقنعه اش سیرتر از سایه پشت چشمش است.با اینکه فقط چندبار جلوی خود من از حراست بیمارستان به او تذکر هم داده اند اما به خرجش نمیرود و آن هم به خاطر جذابیت خاص خودش است که تا حالا توی بیمارستان مانده و دوازده سال سابقه کار دارد و هنوز از کار بی کار نکرده اندش.روپوشش تنگ و کوتاه است و وقتی راه میرود کپل هایش بالا و پایین میروند.چاک روپوشش تا انتهای خط کپل اش باز است.طرح اندام او بعضی شبها برای یک لحظه هم از جلوی چشمهایم دور نمیشوند.اینها را گفتم برای اینکه بگویم خیلی هم تهی نیستم و سراغ هر کسی نمیروم.با اینکه من پزشک و رییس بخش او هستم زود خودش را نباخته و دست و پایش را گم نکرده است.خلاصه از وقتی که به او فکر میکنم یک کم_فقط یک کمی_بیشتر توانستم بیمارستان را تحمل کنم.اما هنوز هم با همه ی مریضها بد رفتاری میکنم/جواب سلامشان را نمیدهم/درست و حسابی ویزیتشان نمیکنم و هر مریضی را_حتی مریضهای واقعا مریض را_تند تند معاینه میکنم و هر لحظه به ساعت نگاه میکنم تا زودتر دست از کار بکشم.از اول شیفت تا این دوازده ساعت تمام بشود مدام چشمم به ساعت است و دقیقه ها را میشمارم.البته من زن دارم و صاحب سه فرزند هستم.اما آنها هم دیگر برایم جذابیتی ندارند.در کل/بعضی هفته ها حتا یک شب هم با زنم همخوابی ندارم.از اول هم نباید ازدواج میکردم وقتی که همیشه از در و دیوار برایم دوست دختر میریزد.زنم وکیل پایه یک دادگستری است.با این حال هرگز برای من کار خاصی انجام نداده است.هرگز زحمت پرونده های من را گردن نگرفته است.تازه امروز از شر پرونده آخرین مریضی که زیر دستم جان داده بود راحت شده ام.هفت ماه و چهارده روز دربه دری کشیده ام و گرفتار پرونده اش بودم و زنم هیچ کمکی نکرد!حتی برای یکبار/یک نگاه کوچک هم به پرونده ام نینداخت.همیشه در مورد همه درگیریهایم همینطوری رفتار میکند و میخواهد وانمود کند که من صد در صد مقصر هستم.بیمارم جلوی چشمم جان داد.جان داد و من جان کندنش را دیدم.شاید هم حق با زنم باشد و اصلا من صد در صد مقصر باشم و شاید هم نه!همیشه در این موارد راههای زیادی برای توجیه خود داشتم.دقیقا بعد از اینکه قلب مریض به طور کامل از تپیدن می ایستاد شروع میکردم و مثلا با خودم فکر میکردم که اگر پرستار بخش کمتر با همکارهایش لاس میزد و کشیکهایش را به موقع می آمد و با آن وضعیت در بیمارستان نمیگشت تا من مجبور نشوم آوا نسهایش را زیاد کنم و غیبتهایش را نادیده بگیرم/الان بالا سر بیمار بود و به بیمار آدرنالین تزریق میکرد و من را دست تنها نمیگذاشت تا مجبور باشم همه کارها را یک نفری انجام بدهم و به هیچ کاری نرسم و مریض به راحتی یک لیوان آب خوردن بمیرد.یا اگر رییس بیمارستان کمتر خساست به خرج میداد و کشیکهای شب را دو پزشکه میکرد و کمی بیشتر از جیبش مایه میگذاشت تا من همیشه اینقدر خسته و بی خیال هرچه آدمیزاد و زنده و مرده نشوم این اتفاق ها نمی افتاد.یا اینکه اصلا من به اندازه پولی که میگیرم کار میکنم.لزومی ندارد به اندازه تمام قوای بدنی ام_و بلکه هم بیشتر_از خودم کار بکشم.نباید خودم را به کشتن بدهم تا کس دیگری زنده بماند!و خلاصه با این تفکرات بعد از جان دادن کامل بیمار/با صدای داد و فریاد بستگان بیمارم/سرم را روی بالش میگذارم و میخوابم.صدای فریادهای آنها ریتم موزیک قبل از خواب من است که هر شب و هر شب تکرار میشود.اصلا دوست دارم همه مردم فکر کنند من دکتر بدی هستم و دیگر سراغ من نیایند.فکر کنند من آدم کشم و عزیز ترین فرد زندگی شان را دست من نسپرند و من را خدای خودشان نبینند.همیشه بعد از این ماجراها فکر میکنم که یک روز هم خودم اسیر و ناتوان روی یکی از همین تختها می افتم و هیچ کس به دادم نمیرسد! و در ادامه اش هم همه با من بدرفتاری میکنند.حتی زنم!حتی پرستار بخش.و در نهایت این اندیشه/پتو را روی سرم میکشم و سعی میکنم که بخوابم.مثل دیشب!که بیشتر از همه شبهای زندگی ام خسته بودم.آنقدر کلافه بودم که دیگر نگاهم به هیولاهای جهنمی پشت پنجره ها که برای بلعیدن من کمین کرده بودند هم نمی افتاد.و ترجیح میدادم امشب مرگ را تجربه کنم تا اینکه با یک مشت آدم نفهم و بی شعور سر و کله بزنم.کسانی که از تو میخواهند مرده را زنده کنی.باید مرده ها را زنده کنی چون دکتری!که آن زن زائو را به بخش کشیک من فرستادند.چرا؟چون رزیدنت* بخش طبق معمول نبود.نبود و من باز هم باید جان میکندم.امشب هم باید جان کندن خودم را تکه تکه احساس میکردم.فریاد میکشید و از زور درد به خودش میپیچید.روی تخت خواباندمش و به بهیار بخش دستور دادم تا لباسهای زائو را در بیاورد و او هم همیشه خوب کارش را انجام میداد.به فاصله ای که برود و لباس مخصوص را بیاورد کارم را شروع کردم.که چه؟که تنوع داشته باشم.توی این شب کسالت آور و طولانی که حالا یک زن زائو هم روی آن سوار شده بود.از چشمهایش شروع کردم.برافروخته بود.با هر صدای فریادش چشمها باز و بسته میشدند.لبهایش کبود شده بودند و باز و بسته شدنشان حس قشنگ و "دیرینه ای "را برایم تداعی میکرد.پایین تر آمدم.ریز و کنجکاو نگاه میکردم.نفهمیده بود.درد به شعورش امان نمیداد.برست ها*... نوک برست ها... و حتا فاصله بین برست هایش.بعد پایین و پایین تر...صدای جیغ و دادش دیوانه ام کرده بود و بهیار بخش با لباس مخصوص بالا سر زائو ایستاده بود.لباس را که تنش کرد گفتم بیمار نیاز به معاینه دارد و او میتواند برود.دروغ گفتم.معاینه توی این درد جان فرسا آن هم برای زائو یی که هزار تا پرونده و آزمایش و ...همراه خودش آورده چه معنی میتوانست داشته باشد؟دلم از سنگ شده بود.همان پسری که دفعه اولی که خون دید غش کرده بود حالا به فریادهای بیمارش هیچ اهمیتی نمیداد.گفتم که پاهایش را از هم باز کند.آرام شد.صدایش را پایین آورد و مسرور از حرفم پیروی کرد.فکر کرد میخواهم کمکش کنم.دستم را برای معاینه فرو بردم.جیغ بلندی کشید و زود ساکت شد.به نشانه رضایت؟...به نشانه همکاری؟...نمیدانم.برایم اهمیتی نداشت.من آن لحظه به این فکر میکردم که پوست روشن و نسبتا سفیدی دارد.صورتم را به صورتش نزدیک کردم و لبخند زدم.آرام گرفت.سرم را که بلند کردم محکم بازویم را چسبید.ول نمیکرد.خسته ام کرده بود.دستم را محکم از دستش بیرون کشیدم.از درد خلاصت میکنم زن!دیگر آن زمانها که با خودم کلنجار میرفتم/احساس عذاب وجدان میکردم و به سختی بیمارانم را میکشتم گذشته بود.هیچ احساسی نداشتم و این تهی بودن درون مرا میپکاند.همه چیز در حد عالی بود.دستکش پوشیدم و کنار تختش رفتم.از پنجره چشمم به حیاط افتادو پرستار بخش را دیدم که با همکارهای مردش لاس میزد.لکاته!یک لکاته به تمام عیار!دستم را فرو بردم و با شدت چرخاندم.خوب به خونریزی افتاده بود و تا چند دقیقه دیگر وارد شوک میشد.همیشه راحت ترین راه ممکن را انتخاب میکردم.دو راه داشتم:یا نجاتش بدهم و یا خلاصش کنم.که مثل همیشه به راه دوم رفتم.هر چه تقلا کردم/به خودم هشدار دادم/به گذشته/به آینده ای که روی یکی از همین تختها سپری خواهم کرد و به هر چه و هر چه فکر کردم تا وجدانم را بیدار کنم نمیشد!و نشد که نشد.حوصله مریض داری را نداشتم.ففقط همین!دیگر نمیخواستم فرشته نجات کسی باشم.فریاد میکشید و التماس میکرد.باز هم به خودم نهیب زدم/خودم را سرزنش کردم تا شاید برای لحظه ای یا ثانیه ای عوض بشوم و از تاثیر آن بر علیه خودم سوء استفاده کنم و دلم برایش بسوزد اما فایده ای نداشت.هیچ حسی که نشانی از انسانیت داشته باشد نبود تا وجود مرا بیدار کند نبود.کارم تمام شده بود.و او تا چند دقیقه دیگر آرام میگرفت.سپاسگذارم باش زن بهشتی.امروز باز هم با کمترین امکانات بیمارستانی دو نفر را کشتم.دو تا انسان زنده که نفس میکشیدند و معلوم نبود یکیشان میخواست بیاید توی این دنیا و چه گهی بخورد!از نفس که افتاد رفتم تا گزارش فوتش را بنویسم.مرده ای که هنوز زنده بود!+علت مرگ:خونریزی.احتمال میرود به دلیل دکولمان*جفت/زائو وارد شوک شده باشد و تا اقدام پزشک کشیک بخش اضطرار فوت کرده باشد.+اگر رزیدنت بخش زیر برگه فوت را مهر و امضا کند(که این کار را انجام میدهد و دلیلش را هم میگویم.)دیگر کار تمام است.شب سختی را گذرانده بودم.بخش خلوت بود و فعلا خبری از بستگان بیمار نبود.پرستار هم که نبود.پس به پاویون*رفتم و در را از پشت قفل کردم.روی تخت دراز کشیدم:لبهایش/نوک سینه ها و حتی فاصله بین سینه هایش/تکان خوردنهایش زیر دستهایم...چشمهایم داشتند سنگین میشدند و من فکر میکردم که یادم باشد فردا صبح ریشهایم را نزنم چون قرار بود آخرین مرحله گزینشم برای انتساب معاون رییس بیمارستان انجام شود.همه چیز در حد عالی بود:ریش/پیراهن یقه دار و تسبیح.اگر معاون ریاست بیمارستان بشوم هم کار کمتری انجام میدهم و هم پول بیشتری میگیرم.فقط یک چیز میماند...
*رزیدنت:پزشک دوره ی تخصص
*برست:پستان
*پاویون:استراحتگاه پزشکان
*دکولمان:زود کنده شدن جفت پیش از زایمان
نظرات ()
جنگ واره ها:
١_خا نه ها را سوزاند
کلاه اش را برداشت
به مدال تازه اش خندید!
٢_مجسمه اش را
ساختند
زنی گریست...
٣_خوش آمدی!
ویلچری
که از درخانه
رد نمی شد.
۴_سنگر
صدای سوت
کنسرو لوبیا
مگس ها
بوی یاس
۵_جشن گرفتند
زیر پتو
سلام
جناب اروتیک!
((مهدی ترمشیر))
نظرات ()

سلام.
نمیدونم این پرشین بلاگ چش شده که ما مجبور شدیم با عجله قالبمون رو تغییر بدیم.منتظر نظرات سودمند و دقیقتون هستم!
جدال
ثم جعل نسله و من سلاله من ماء معین.
آنگاه خلقت نژاد نوع بشر را از آب بی قدر و (نطفه بی حس)مقدر گردانید.سجده - ۸
مردم عادت دارند وقتی دستشان از همه جا کوتاه می شود و وقتی به درد بی چارگی مبتلا می شوند/ به بخت و اقبال خودشان/ به زندگی نکبتی فحش و نفرین بفرستند و با چند دری بری زندگی را از سر بگیرند.من فکر می کنم این تفکر آدم هم از همان ذات اقدسی سرچشمه می گیرد که از روح خودش در بشر دمبده است.بدون استثنا! در همه آدمها/ فقط کمی متفاوت!تا دنیا متفاوت به نظر بیاید!و حالا من تصمیم گرفته ام از دغذغه هایم برایتان بگویم.نمی خواهم نویسنده اینقدر نکبتی بنویسد و با در کردن جمله های فلسفی سعی کند به نوشته اش رنگ و بو بدهد .هر چند امشب من هستم که به نویسنده می گویم چه بنویسد/ کجاها خط بکشد/کجاها نقطه بگذارد و... ممکن است در لابه لای داستانش از قمپزهای خودش چیزهایی در کند که مثلن چون آخر داستان امضای خودش خورده می شود داستان خوبی از آب در بیاید.اگر هم خوب از آب در نیامد اصلن مهم نیست.لااقل برای من!یا به قول نویسنده معروف شما:((من فقط برای سایه ام می نویسم.)) منی که تفاوت خودم را با خدا نمی دانم.که من جزیی از او هستم ...یا... اما نه!جزء کم است!بخش اعظمی از روح من سرشار از اوست.من...اسپرمی که روزانه میلیاردها تعداد از من می آیند و می روند متولد می شوند و در لباس زیر مردان /در رحم های تنگ و تاریک رنان(که می تواند تنها جذابیت یک زن برای مردها باشد)/پای درخت /در یک اتاق خلوت/ توی دستشویی ها و یا هر جای دیگری نابود می شوند و از بین می روند و کسی هم از آنها سراغی نمی گیرد. من و فقط من یک تنه صد مرد را یک جا حریفم.یک غول بزرگ!آنقدر بزرک و قدرتمند که می توانم در عرض جند ساعت یا کمتر همه مردهای روی زمین را زیر پای خودم به زانو در بیاورم.کافی است به آنها از اسرارشان بگویم و بخواهم فقط یکی از رازهای زندگی مشترکمان را برای کسی تعریف کنم.آن وقت می بینید که تعداد بی شماری از مردهای روی زمین چه طور به دست و پای من می افتند و التماسم می کنند!جالب است نه!این که یک مرد بزرگ به پای موجودی بیفتد که در صدها انزالی که داشته و از بین میلیونها اسپرمی که در هر انزال از او بیرون ریخته و حتا برای یک لحظه هم به آن ها فکر نکرده/ حالا غافلگیر شود و به دست و پای او بیفتد.موجود پست و بی چاره ای هستم!شاید حق با شما باشد اما من از این که یک اسپرم هستم شکایتی ندارم.حتا بعضی وقتها که نماز می خوانم خدا را شکر می کنم که من را یک اسپرم آفرید.خیلی از مردها با نبود من زندگی را به خودشان زهر می کنند.و دنیای خودشان را غوطه در رنج می بینند.دست آخر هم به پوچی می رسند و گاهی حتا خود کشی هم می کنند.هیچ دختری حاضر نیست زنشان شود.تمام سرمایه زندگی شان را برای به دست آوردن من خرج می کنند و حتا بعضی ها که بی عقلی را به مرز جنون کشانده اند حاضر می شوند همه زندگی شان را بدهند تا یکی (فقط یکی) از من را در جدال با طبیعت به دست بیاورند.یک اسپرم شاد و سرحال! من با مردها اسراری دارم که هیچ کس از آن ها با خبر نیست .چرا هیچ کدام از آنها تا به حال فکر نکرده اند کسی شاهد مهمترین و بی شرمانه ترین اسرار زندگی آنها هست؟! همیشه بهترین ها نصیبم می شود و همیشه در اوج ظاهر می شوم.یعتی دقیقن همان لحظه ای که یک مرد حاضر نیست آن را با هیچ چیز ـ هیچ چیزـ در زندگی اش عوض کند.در ضمن!دارای قدرت بی کران هم هستم: نیرزوی شهوت!در واقع در این مورد نمی توانم یک نظر قاطع بدهم.چون معمولن نقش زیادی در تحریک شهوت یک مرد ندارم.اما نقش مهمتری را به عهده دارم: آرامش! و این مهم است.من به شدت برای زنها ارزشمندم. ~نه این غیر ممکن است.امکان ندارد.درست است که همه خوبی های یک مرد برای زندگی را دارد ولی نه!من زندگی می خواهم!جواب من منفی است.آقا!ما به درد هم نمی خوریم! ~خیلی وقتها هم مایه دردسر می شوم.بیشتر برای تازه واردهایی که از زیرکی و چابکی من چیز زیادی نمی دانند.و آن وقت می بینید که چگونه می توانم شکم یک دختر جوان را بالا بیاورم و او را پیش دیگران و پدر و مادری که دخترشان را با مریم باکره قیاس می کردند خار و ذلیل کنم.می توانم تمام سدها را بشکنم و کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم.هیچ قدرتی هم وجود ندارد که بتواند مانع کاری شود که می خواهم انجام بدهم.نه قرص های رنگارنگ/نه ابزاری که در رحم رنها جایگزاری می شود/نه پلاستیک هایی که مردها فکر می کنند با فرو کردن آلتشان در آن می توانند با من مبارزه کنند... من از کلیت علم بشری جلوترم!آنها در نهایت می توانند با تحمل رنج های زیاد من را از شکم خودشان بیرون بکشند و بعد خیلی راحت من را بیندازند جلوی سگ!یا در دستشویی های عمومی و یا.... کل جهان بر پایه وجود من می چرخد و اگر من نباشم زندگی معنا ندارد.امشب هم یکی از دوستانم دست گلش به آب رفته و مردم زیادی لعن و نفرینش می کنند و این برایم رنج آور است!دلم گرفته و قلبم کند می زند.فکر نکنم سکته کنم اما به شدت ناراحت و عصبی هستم!همین!می خواهم نویسنده از دردهایم بنویسد اما او هر از گاهی چند جمله ای را برای جذابیت داستان از خودش اضافه می کند.خنده دار است نه! حتا درد و دل کردنم هم دست خودم نیست! حتا مبارزه هایی که در زندگی می کنم/نظارتی که بر علم بشری دارم/و حتا با همه اسراری که از مردها می دانم/همیشه نمی توانم آنها را لو بدهم و آبروی هر کسی را که دلم خواست بریزم! یا اگر مردی یکبار احترام خاصی برایم قائل شد و من را هر جایی نکرد در ازایش آبرویش را بخرم! پس معنی اختیار چیست؟و کارهای من تا چه حد دست خودم است؟هیچ...!از من هیچ چیز برنمی آید!من یک موجود پست و فرومایه ام!وجودی که حتا اراده این را ندارد که خودش را از بند شهواتی یک مرد برهاند!مبارزه سخت ولی ممکن است.یک روز پیروز می شوم!
نظرات ()به نام خدا
سالی است زندانی ام
به آزادی نمی اندیشم
و این پنجره
که تو را به من می رساند
که میله هایش
خط خطی شعرهایم
تو را
از
تو
جدا
جدا
می کند...
شاید خودم را بکشم
که زنده بمانم
که زندانی بمانم
آزادی را نمی خواهم
یک پنجره برای من کافیست
نظرات ()