redlayer.gif

 

  

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون.

آل عمران ـ۱۶۹

                                                                         تو شاید هیچ وقت          به فکرت هم نیامده باشد وقتی که می آمدی با همان پیراهن مشکی که همیشه دکمه اولش را باز می گذاشتی و همان گردن بند عقیقی که می گفتی یادگار من است. اسرارم را نمی فهمیدی و به فکرت هم نمی آمد که چرا اسرار داشتم دکمه ی پیراهنت را ببند عذابم می دهد. تو شاید هیچ وقت به فکرت هم نمی رسید که ساعت ها و روزها در حسرت سینه سفید و پاکت دائم خدا را صدا می کردم...

دلم تنگ است حمید! جای خالی بودن خیلی سخت است وقتی که آدم بخواهد عادت کند که تنها غذا بخورد... تنها بنشیند... تنها بلند شود... تنها بخوابد... تنها بیدار شود...حمید... شده ام مثل روزهای اولی که تو رفته بودی و چه ماه و سالی داشتم! حسودی ات نشود حمید! حالا با جای خالی اش چه باید بکنم؟! یادت هست؟ که می گفتی اذن پدر را می خواهیم چه کنیم؟ من که مخالفتی نکردم. فقط گفتم که پدر گفته اگر من را بخواهی باید دور جنگ و جبهه را خط بکشی. حمید... چقدر در حسرت سینه ات خدا را صدا کردم تا سینه ات مال من شد... و بوسه های مدام و پی در پی که هرگز سیر نمی شدم! همان شبی که آمدی گفتی عروسی را می خواهیم چه کنیم؟ چادر سر کردم و دستم را به دستت دادم و ساده بودی که گفتی می خواهی بروی جبهه و اگر مخالفم دستم را بالا ببرم... و من خندیدم... و بعد از آن... که در انتظار تولد میلاد تمام تنم/ دست و پایم/ حتا تک تک سلول هایم انتظار می کشیدند تا تو برگردی. دلم تنگ شده حمید... تنگ...تنگ... تنگ... دیگر جایی ندارد دلم... به همه چیز عادت کرده بودم حمید. اما حالا که دوباره خاطرات نبودن برایم زنده شده/ دوباره خاطرات حسرت خوردن و تنها شدن را دارم می چشم/ بدون میلاد باید چه کنم؟! حسودی ات نشود حمید... بوی تو/ عطر تو/ حتا صدای تو با رفتن میلاد پر کشید و رفت. لا مذهب بدجور بوی تو را می داد. این آخرها می گفت مامان دیگر بوی بابا را نمی دهم! همه ی وجودم لیلا شده است...

از لیلا که برایت گفته بودم. همان پنج شنبه ی رقایب که با هم سه تایی/ من و لیلا و میلاد آمده بودیم پیش تو تا من لیلا را نشانت بدهم و من به میلادگفتم دکتر دست لیلا را نگیر بابات بدش می آید... از ترس تو حمید... ولیلا لبش را گزید و دستش را از دست میلاد بیرون کشید... قرار بود که عروست باشد حمید! با چهارده تا سکه ناقابل! تو که راضی بودی/ نبودی؟ طفلکی دختر خوبی بود. دیدی که چه طور گریه می کرد؟ برایت یاسین می خواند... و اشک های میلاد را آرام آرام پاک می کرد... من چادرم را پایین کشیدم تا فکر کند نمی بینم... و میلاد به من چشمک  زد... دلم نمی آمد حمید تا خماری چشمان میلاد را نبینم/ تا مستی اش را ازش بگیرم... بچه ام می خواست داماد شود! حمید لیلا حالا دیگر از اتاقش تکان نمی خورد. دانش گاه هم نمی رود. بی خودی گریه می کند. سر من داد می کشد. گاهی هم بغلم می کند و محکم فشارم می دهد. می دانم لیلا چه می کشد... دلش برای دست های میلاد/ سینه ی میلاد/ لب های میلاد... من هم دلتنگ میلاد شده ام... حسو دی ات نشود حمید! حالا تمام کاسب های انقلاب/ تمام مغازه دارهای استاد معین/ پیاده های هاشمی و سواره های دامپزشکی... همه و همه لیلا را می شناسند. از صبح تا ظهر و ظهر تا شب می رود و روی صندلی های پیتزا آفتاب می گردد و می چرخد و می گوید که میلاد می آید. می گوید میلاد این جا بود که مرا بوسید... لیلا صبور نبود حمید...

میلاد را دیدی؟ می گفتند از بالکن خوابگاه پرت شده. بعضی ها هم می گفتند حاضر جوابی کرده! اما لیلا می گفت که میلاد حتا شعار هم نمی داد! می گفت اصلن علوم پزشکی قزوین را چه به شعار و تظاهرات و... حمید... از همان دوم خردادی که تو رفتی تا همین دوم خرداد... دیگر راهی برای پایان نمانده است! به آرزویت نرسیدی حمید! میلاد شاخ شمشاد تو نشد! آقای دکتر نشد! اما باور کن در این سه سال هم که درس می خواند همیشه دکتر صدایش می کردم! دکتر... دکتر... دکتر... هر وقت که دکتر صدایش می کردم ذوق می کرد و می خندید. ذوق کردنش با تو مو نمی زد! بی پروایی اش هم مثل خودت بود. سال دوم دانش گاه بود که یک روز سر زده دست لیلا را گرفت و آورد خانه و گفت مامان این زنه منه! بیشتر وقت ها هم وقتی از ته دل می خندید بغلش می کردم و محکم فشارش می دادم. یک بار همین طور که تو بغلم بود گفت مامان بوی بابا را می دهم؟ چه باید جوابش را می دادم حمید؟! ميلاد را داشتم و نداشتم كه تو رفتي... رفتي و ديگر بر نگشتي درست از وقتي كه ميدان گمرك شد زكرياي رازي... حالا گمركي ها هم همه ليلا را مي شناسند!

مي توانم اعتراف كنم كه رفتن تو برام سخت تر بود. دق كردم حميد! اما ميلاد كه رفت انگار تو را دوباره گم كردم. انگار خدا خواست آخرين چيزي را كه به آن دل خوش كرده بودم از من بگيرد! حالا هم كاري ندارم جز اين كه صبح تا شب بروم و زير جنگل هاي لويزان بنشينم و خيره به برج ميلاد/ ميلادم را در لا به لاي درزها و پنجره ها و پله هاي برج پيدا كنم... رفتي تا من آزاده باشم حميد...

ميلاد مي خنديد. مي گفت كه غصه نخورم. هميشه كه همه چيز پول نمي خواهد! تمام دندان هايم پوسيده بود و ميلاد مي گفت كه دعا كنم بتواند درسش را پنج ساله تمام كند اول از همه به دادِ دندان هاي من ميرسد! به همه ي دوستانش هم گفته بود كه دكتر صدايش كنند. نمي دانم... شايد براي اين كه من خوشحال شوم! و باور كن حميد كه ذوق مي كردم. از ته دل!

ديروز هم كلاسي هاي ميلاد آمده بودند عيادت من! فرزين و فرهاد و سعيد سه تايي سعي مي كردند ليلا را آرامش كنند. اما همان دوست صميمي ميلاد... مي شناسي اش... حسين را مي گويم... چادر داد دستم. چقدر بي حيا شده ام حميد!

چند سال كه از رفتنت  گذشت گفتم كه تمام اين جنگ ها و خونريزي ها و خون پاشي ها و بكش بكش ها تمام شده است. انقلاب كردي تا نفس بكشم و كشيدم حميد! اما حالا/ هنوز هم نفهميدم تو شهيد شده اي يا ميلاد! اصلن شايد هيچ كدام شهيد نشده باشيد حميد! تو شهيد راه حق و انقلاب بودي يا ميلاد؟ كدام حميد؟ من حق را به كدامتان بايد بدهم؟ تو يا ميلاد؟! شايد فلسفه ي شهادت تو و ميلاد را هرگز نفهمم اما تو و ميلاد را نمي توانم از هم جدا كنم. اگر من هم شهيد شوم تكليفم چيست حميد؟! ميترسم من هم يك روز وقت زايمان گرفتن/ وقت معاينه ي يك مريض/... تلف شوم و به من هم انگ شهادت را بزنند! آن وقت راه ما سه تا حسابي از هم جدا مي شود... وقتي كه تيغ جراحي را مي كشم... وقتي... بغضم را ببين حميد... سر هر زايماني كه هستم ياد خودم مي افتم... كه ميلاد را به صورتم چسباندند تا پوست به پوست شويم! فكرش را بكن حميد! بيست و يك سال هم برايش پدر بودم هم مادر... با غم فراقش چه كنم!؟

ديشب رفته بودم احيا. هي صدا مي كردم خدايا ميلاد... ميلاد... ميلاد... همان هيئتي كه هميشه با هم مي رفتيم... مسجد فاطمه زهرا... هنوز هم به سبك جبهه مي خوانند حميد! حس مي كردم جبهه هستم و دارم شلوارهاي رزمنده ها را كش ميكنم. سينه مي زدم و ميلاد را صدا مي كردم. صد بار صدايش كردم حميد...سبحانك يا لا اله الا انت... ميلاد را ديگر به من پس نمي دهند! ميديدي شان حميد؟ همان هايي كه سجده مي كردند و خم و راست مي شدند اگر اين صدا را بشنوند خدا را از دار آويزان مي كنند...! تو رفتي و من در اين بيست و يك سال فقط علي را فهميدم! از دوران دانش گاه... تا... حالا... هر وقت كه تنها مي شوم/ پشتم خالي مي شود/ با يك گروه شروع مي كنم و بعدش تك و تنها مي مانم/ فقط علي را مي فهمم! و عاشقانه دستان فاطمه را مي فشارم... انگار من علي شدم و تو همان فاطمه اي كه پر كشيدي و رفتي! حسو دي ات نشود حميد! حالا از خاطرات جنگ و جبهه چيزي نمانده كه از مغزم عبور نكند! مهدي بايد بيايد حميد! صدايش كن! ديشب كه احيا گرفته بودم خيلي صدايش كردم. نمي دانم چه طور شد كه اسم ميلاد از زبانم افتاد و پشت هم صدا مي كردم مهدي... مهدي... مهدي... مهدي بايد بيايد حميد... بگو كه وقتش رسيده است! بگو كه اين جا خون ميلاد شهيد را گرو  مي گذارند تا من را آزاد كنند! حالا حميد من نه همسر شهيدم و نه مادر شهيد... من يك مادر سياسي شده ام! چه مي دانم! مي ترسم مهدي هم بيايد و آن وقت من را به جرم زن بود/ به جرم مادر بودن/ و به جرم انتظار مهدي را كشيدن سر بزند و به جرم شهادت از خاك بيرونم كند! از شر اين شهادت ها و اين امام هاي زمان بايد به خدا پناه برد... حسودي ات نشود حميد!...    

  

         

/ 47 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاه رخ

توی داستان چیزی که بیشترازاینکه من چی فکر میکنم مهمه اینه که من چیکار می کنم راستی فیزیویوژی رو هنوز حاجی زاده ارائه می کنه ؟

مهدی مزارعی

سلام هم آسمانی....با یک غزل به روزم و منتظر حضور سبزتان...ارادتمند:مهدی مزارعی

ديوانه عاقل نما

سلام.به به . چه عجب . اين طرفا . چی شده يادی از اين وبلاگ کردي ؟ حالا که يه امتحان و افتادی با اين همه عذاب وجدان و بعدش مثله يخ آب شده ولو شدی وسط دانشکده امدی بگی چی ؟! گفتی با ديد نقادانه بنگريم به چشم . راستش من آخر داستان را حدس زدم . اين خوب نيست . البته فکر نکنم بقيه بتونند حدس بزنند ! از ديد يه دختر خيلی عالی نوشتی ! منم توی دانشکده با اينکه ترم دومم اما از اين مشکلات دارم ! سر کلاس حاضر نشدن باعث شد دو واحدم و بيفتم ! توی امتحان زندگی هم سر بلند بيرون آNمی دخترم . با سوزاندن اوراقی که داشتی ! فقط تستی که جواب دادی خيلی داغون بود ! بعدش تو جزوه را از کجا آورده بودی ؟ چرا از کسی که گرفتی نپرسيدی بقيه هم دارند يا نه ! اينم يه نقطه ضعف داستان !‌ولی کلا خوب پرداخت کرده بودی !!! فعلا شاد باشی و شادزی

خدنگ

ساختار خاطره ایش کمی اذیت کرد. ضمنان خیلی چیزهای مهم توی زندگی هست که میشه بهشون پرداخت مثلا آب خوردن. یا اینکه کامنت من به تو تو وبلاگ روسپیگری ثبت شد. کارور یادت نره !!!!!!

حميدرضا شکارسری

سلام! چون نميخوام سر سری نظر بدم فعلا فقط می خونم ! شاد باشی

مجتبی

سلام محدثه عزيز در مورد نوشتت می خونم وبر ميگردم اما ادرس ميلی که دادی همش نامت بر ميگرده حالا يه بار ديگه هم بقرات می فرستم .. حسابی هم بر خواهم گشت قربانت بای فعلا

مجتبی

سلام محدثه محشر بود عزيز واقعا از زبان يکدست کار تا طرح و طوطئه ای که داستان رو پيش می برد. اين زبان روانژريش توی کار خوب جواب می داد. محدثه می خوام ازت اجازه بگيرم داستانت رو بزنم توی سايتی که داريم راه می ندازيم. منتظر جوابتما . راستی لينک شدی.. قربانت بای

مجتبی

سلام ذوست عزيز. خب در مورد داستانت بايد بگم ک همه دوستای من ماشا.. از هر پنجه شون یه هنر میباره ما این و ستا هیچ هنری نداریم. به داشتن دوستی مثل تو افتخاذ می کنم شاد باشی و پيروز بای

الهام

سلام چه طوری ؟ کجايی بابا؟ از مسافرت نيومدی ...؟ محدثه وقت کردی يه سر وبلاگ توتم بزن ... جات تو جلسات خاليه زود برگردد.... فعلاْ

سحرذینلی

کدام مهدی بیاید ؟ کدام علی سکوت نکند ؟ کدام زمین چشم دیدن دارد ؟ و کدام دست ، توان دستگیری . بگذار و بگذر. جهان به میل خودش می چرخد انسان به میل خودش و زمین ... بگذار و بگذر از این حدیث که زمان عبور بلندی به آرزو دارد نگفته های زیادی است در گلو دارد زمین برای شنیدن ندارد امّاگوش کدام گوش شنیدن هوای او دارد[خداحافظ]